|
خاطرات | ||
|
آن روز با تو بودم
امروز بی توام
آن روز که با تو بودم
بی تو بودم
امروز که بی توام با توام
[ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ 13:22 ] [ منصور کاظم نژاد ]
شاید خیلی از شما دوستان دنبال این هستید که سیستم امنی داشته باشید و هیچوقت هک نشید امنیت سیستم و وبلاگ و آیدی و فیس بوک خودتون رو به ما بسپارید به هیچ وجه از شما پسورد ایدی یا وبلاگ و فیسبوک شما را نمیخواهیم بلکه با آموزش ها و نرم افزار های امنیتی این امنیت را به شما میدهیم امنیت کامل در برابر هکرها و ویروس ها را ما به شما هدیه خواهید کرد هر کسی میخواد وبلاگ یا آیدی یا ایمیل یا فیسبوک و سیستمش هیچوقت هک نشه بهتره سراغی زا ما بگیره چند سال تجریه تضمین ما در زمینه سایبری هست تضمین یکساله هک میدیم اگر ما به شما امنیت دهیم و هر یکی از آیدی یا وبلاگ و فیسبوک و سیستم شما هک بشه ما رایگان براتون پس میگیریم
قیمت این آموزش ها و مجموعه های نرم افزاری توافقی میباشد http://www.best-packing.blogfa.com [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 12:11 ] [ منصور کاظم نژاد ]
[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 11:23 ] [ منصور کاظم نژاد ]
خودت باش،
حتی اگه همه دنیا میگه این نیستی...
[ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 9:40 ] [ منصور کاظم نژاد ]
اگه چیزی نمیگم اگه نه میخندم نه غمگینم اگه جواب سلامتو نمیدم دلیلش این نیست که اینطوری ام من فقط در حال غرق شدنم غرق دریای سکوت من ساکتم
[ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 9:26 ] [ منصور کاظم نژاد ]
تا حالا شده سیاه و کبود باشی، اما از درون آزاد؟ تا حالا شده درونت زشت و کثیف باشه، اما این بیرون یه جفت چشم زیبا و یه نگاه آسمونی داشته باشی... یه چهره ی معصوم و پاک؟ امروز نگاهی دیدم که خیره به این چشم ها بود... نگاهی که اینقدر عمیق بود، که به این راحتی فراموشش نمیکنم... تا حالا چشم های زیباتری هم دیده بودم ولی، آدم هر چشم زیبایی را دلش نمیخواد... واسه هر چیز زیبایی، سرش به سنگ نمیخوره... خون نمیاد... [ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 15:20 ] [ منصور کاظم نژاد ]
پروردگارا
داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم
چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد [ شنبه بیست و یکم آبان 1390 ] [ 13:23 ] [ منصور کاظم نژاد ]
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را
پهن کرده بود؛ فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند
و بیشتر میخواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و
... هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تکهای از قلبشان را میدادند
و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را به هم میزد. دلم میخواست
همه نفرتم را توی صورتش تف کنم. [ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ 13:22 ] [ منصور کاظم نژاد ]
[ دوشنبه دوم آبان 1390 ] [ 10:52 ] [ منصور کاظم نژاد ]
|
| |